
اگر مبدأ را معنای سامی کلمهٔ «انسان» که مشتق شده از «اِنْس» عربی است و ریشهٔ در «اِنوش» عبری دارد قرار دهیم، درمییابیم که مقصود موجودی نزار، ناتوان، بیمار و نحیف بوده که بنابراین از ثبات و تراز خارج است. خصوصیاتی که با شگفتی کامل، از وجه اندیشمندی انسان، اما وجه منفی آن نشأت میگیرد.
اندیشمندی همانند دو روی یک سکه دارای دو روی «اندیشه» و «توهم» میباشد. پیشینهٔ انسانها تأیید میکند که تا کنون کمبود و نقص در اطلاعات باعث بروز شدید توهم و سلطهٔ آن بر ذهنیت بیش از نود درصد آنان بوده است. چیزی که پدیدهٔ عامیت را دامن زده به طوری که در مورد انسانهای عامیتر آلودگی به توهمات بیش از نود درصد فعالیت ذهنی ایشان را هم میتواند دربر بگیرد.
از طرف دیگر برداشت ایرانی از همان موجود او را امتدادی از خدایش، اهورامزدا، در دستیاری این خدا جهت رفع کاستیها و نقصانهای همان خدا یا هستی معرفی میکند و لذا نام آدم و اَبَر آدم را برای موجودی ثبات یافته و ترازمند برمیگزیند. بنابراین تا اینجا میتوان دریافت که تفاوت خصوصیات واژهٔ سامی «انسان» و واژهٔ ایرانی «آدم» در آلودگی انسان به بیماری توهم و یا «اندیشهٔ پلید» قرار دارد.
یک تسکین این است که همین انسان با انتخاب طرف «اندیشهٔ نیک» در سکهٔ اندیشمندی و دوری از توهمات یا طرف «اندیشهٔ پلید» آن سکه میتواند به یک آدم توانا، ترازمند، باثبات و قادر به دستیاری خدایش در امر تکامل بدل شود. چنین آدمی زمانی که در رویهٔ خود جا افتاده، انتخاب اندیشهٔ نیک و کردار نیک را به صورت عادت درآورد، تبدیل به «اَبَر آدم» میشود. بنابراین مَزْدِیَسنی بودن در حقیقت به تکامل از انسان تا اَبَر آدم یا پارسا میانجامد.
بایستی آگاه بود که اندیشه و حس موجودات زنده که شناور در یک ذهنیت کل به نام فرّهوَشی هستند تنها از آن ذهن خودشان نیست. هرچند خیلی انسانها هنوز متوجه این امر نشدهاند و هر اندیشه و حسی را که در ذهنشان پدید میآید از خودشان تصور کرده و تأثیر آنها را بر حال خود یک حقیقت و واکنش ناگذیر قلمداد میکنند. در حالی که جدا از ضمیر خودآگاه انسان، از یک سو ضمیر ناخودآگاه او و همچنین از سوی دگر تلقیناتی خارجی که دقیقاً بر همان ضمیر ناخودآگاهش اثر میگذارند هم میتوانند مولد اندیشه و حس در انسان باشند.
این تلقینات خارجی خود میتوانند هم از دیگر انسانها و یا همچنین از قوانین جاری در هستی به عنوان خردی ساکن نشأت بگیرند. تلقینات خرد ساکن در هستی همانند تلقینات دیگر انسانها و همچنین تلقینات ضمیر ناخودآگاه خود انسان بر دو پایهٔ همیشه متضاد بنا شدهاند.
کلیهٔ تلقینات خرد بزرگ یا مزدا که موجب تکامل و خوشبختی هستی و اجزاء آن میشوند تحت عنوان یک مجموعهٔ کلی با نام «خرد سپنتا» قابل دسته بندی بوده و کلیهٔ تلقینات دوگانهٔ همان منشأهای مذکور که مانع تکامل و خوشبختی هستی و اجزاء آن میشوند تحت عنوان یک مجموعهٔ کلی دیگری به نام «خرد خبیث» قابل دسته بندی میباشند.
همانگونه که هدف خرد سپنتا که خنثی کردن توهمات یا اندیشه و حس پلید است با هدف خرد خبیث که دامن زدن به توهمات یا اندیشه و حس پلید است در تضاد بوده، اصولا روش، رفتار و هر جنبهٔ دیگر این دو مجموعه هم متضاد یکدیگراند. مثلاً خرد سپنتا گاهاً منظور خود را به صورت یک الهام، تنها ارائه میدهد و این خود انسان است که اگر متوجه این الهامات بشود آنان را برمیگزیند یا نه. اما خرد خبیث پیوسته و با زور تلقینات خود را به انسان تحمیل میکند.
خرد خبیث یا اهریمن که پایهٔ دوم هستی است، میتواند به تلقینات داخلی و یا خارجی تقسیم شود. تلقینات داخلی میتوانند یا تلقینات ضمیر ناخودآگاه خود انسان باشند که نااطلاعات به او تعلیم دادهایم یا اینکه تلقینات ناشی از ارثیهٔ دی.ان.ایِ مادر و پدر و یا اجداد آنها، که از نااطلاعات تعلیم گرفته بودهاند، بر همان ضمیر ناخودآگاه انسان باشند. تلقینات خارجی که آنها هم بر همین ضمیر ناخودآگاه اعمال میشوند میتوانند یا تلقینات انسانهای دیگر و یا حتی قوانین طبیعی مخرب باشند. قوانینی که بر محیط انسان هم تأثیر گذارند.
خرد خبیث در خود یک انسان نتیجهٔ تعلیم نا اطلاعات، بغضها و توهمات به ضمیر ناخودآگاه آن انسان است که گریبان خود او را قبل از هر کس دیگر گرفته و در مرحلهٔ بعد گریبان دیگران و جامعهٔ انسانی را میگیرند. از هم اینجا است که اهمیت نیک اندیشیدن هم در رابطه با خود و هم در رابطه با دیگران آشکار میگردد. برخی از همین انسانها نیز با همان زیر بنای ذهنی تعلیم یافته از نااطلاعات و اندیشهٔ پلید، نیت خود را به دیگران تلقین و تحمیل میکنند.
بنابر شواهد عملی آدم میتواند گمانه بزند که قوانینی در هستی ساکن هستند که جنبهٔ هوشمند هم دارند. مثلاً چگونه است که چشم همهٔ موجودات زنده در سرشان تعبیه شده نه جای دیگر بدنشان. هنوز فسیلی که چشمش چنین حالتی داشته بوده و بخواهد بعداً به علت تکامل به سرش تغییر مکان داده شده باشد پیدا نشده است. امری که به غیر از انتخاب گزینههای ناچار تکاملی، میتواند دلالت بر وجود نوعی طراحی هم در کنار آنها در طبیعت داشته باشد و البته طراحی خود نشانی از هوشمندی است. حالا منبع این هوشمندی چیست، یک گزینهی مناسب میتواند مزدا باشد کما اینکه اثبات وجود ماده و انرژی تاریک در هستی هم خود میتواند وجود مزدا را محسوستر کند.
در این میان اگر خسروی وجود این انسان یعنی ضمیر خودآگاه او که با ارادهٔ او در ارتباط است مدیریت ذهنش را بدست بگیرد، رخصت مییابد با تأمل و توسل به خردش یا درون دانائیش یعنی دئنا، محتویات ذهنش را سنجیده و با انتخاب میان این محتویات به شایستگی مدیریت ذهنش را به انجام رساند. بدینگونه او در برابر هیاهوی توهمات خرد خبیث مصون شده در نتیجه آدم میگردد. او در ادامه با پیدا کردن قابلیت درک راهنمائی خرد سپنتا مسیری جز خوشبختی و تکامل به سمت اَبَر آدم شدن برایش باقی نخواهد ماند.
اما اگر ضمیر خودآگاه همان انسان با فرافکنی این انسان خسرَوی وجودش را به عهده نگیرد، خود به خود مدیریت امور به دست دبیر وجود او که ضمیر ناخودآگاهش باشد خواهد افتاد. ضمیر ناخودآگاه هم طبق خاصیتی که دارد با تعجیل و به دور از سنجش خردمندانه، گَلّهوار، هر گونه محتوی ذهن را به طور خودکار به عمل در میآورد. چیزی که بردگی بی چون و چرای توهمات مجموعهٔ خرد خبیث را تداعی میکند. یعنی بردگی تعلیمات نااطلاعات و بغضهایی که انسان مشوش و متوهم عادت دارد به ضمیر ناخودآگاهش بیاموزد، بدآموزیهایی که از پیشینیان به ارث رسیده و یا هرآنچه که عوامل خارجی اینچنینی به ضمیر ناخودآگاه او تلقین مینمایند.
این یعنی انسانی که اندیشمندیاش قرار بوده مایهٔ شرف او باشد، به واسطهٔ اسارت در توهمات خرد خبیث همان امتیازش موجب معلولیت و دونی او شده که تفاوتش با حیوانات در وحش میتواند تنها ناکارآمدتر بودن او باشد. بدین ترتیب او واماندهای بیثبات و خارج از تراز است که در غفلت دائم از محتویات ذهنش به سر میبرد، یعنی آوارهای در گمراهی که فقط درجا میزند و به جای توسعه، توهمات در او ظرفیت ارتکاب جنایت هم میتوانند ایجاد کنند، به عبارت دیگر همان موجود نزار، ناتوان، بیمار و نحیف.
از آنچه تا به اینجا شرح داده شد میتوان پی برد که ذهن انسان نیازمند جدی مدیریت است چرا که نقطه ضعف او در این است که معمولاً وقتی اندیشه یا حسی در ذهنش ظاهر میشود به علت عدم مدیریت ذهن، بدون بررسی، در آن اندیشهها واحساسات غرق شده یا به عبارت دیگر محتویات ذهنش به سادگی او را میگیرند. بدین ترتیب انسان یعنی موجودی که اسیر ذهنش است و چون اندیشه و حس بررسی نشده گاهاً در بیش از نود درصد موارد توهمات میباشند، انسان خصوصیات بیمار و نزارگونه پیدا کرده، نحیف و ناتوان گشته و از ثبات و تراز خارج میشود.
بر خلاف تربیت رایج متولدین هزار و نهصد و چهلیها در دنیا (دورهٔ هیپیها) که تبلیغ رها سازی ذهن و پرداختن به خیال پردازی باب گشته و به آرمان دانشگاهیان تربیت یافته پس از آن دوران بدل گشت، فرق یک انسان با یک آدم در این است که آدم توهم را کنار گذاشته و با مدیریت، بر ذهنش تسلط و خسرَوی یافته و بنابراین دیگر در پی هوا و هوس، دنبال «خیالبافی» را نمیگیرد بلکه به جای آن با توسل به خردش «تخمین» و «گمانه» زده، «محاسبه» میکند و بنابراین موجودی توانا، باثبات، فرهیخته و در تراز از آب درمیآید.
لازم است خاطر نشان کرد «آزادی»، ول کردن خود و بهره جویی از خیال پردازی و پناه بردن به توهمات نیست بلکه این در حقیقت هرجومرج و آزاد ساختن خرد خبیث از بطری واسارت او است. آزادی و آزادهگی، افسار زدن و نظم دادن به ذهن و لذا آزادی از توهم و آزادی از اسارت پیوستهٔ خرد خبیث یا به عبارت دیگر آزادی از اسارت پیوستهٔ ذهن مدیریت نشده است.
پس مدیریت ذهن عبارت است از نظارت بر محتویات ذهن، بر اندیشه و حس وارده. سپس سنجیدن اندیشه و حس وارد شده در ذهن توسط خرد و دئنا یا درون دانایی (وجدان). سپس انتخاب اندیشه و حس نیک و نهایتاً خنثی و مرخص کردن اندیشه و حس پلید توسط تمرکز، روشی که میتواند «فن نهایی» نامگذاری شود. راه کاری که با رها کردن ذهن و خیالبافی که تنها از هوی و هوس آنی نشأت میگیرد ضدیت کامل دارد.
تمرکز را که میتوان ابزار «فن نهایی» در زمینهٔ مدیریت ذهن نام گذاری کرد هم چیزی نیست جز هدایت توجه. هدایت توجه از روی اندیشه و حس پلید بر داخل چشم یا روی هر چیزی دیگر مثلاً هرآنچه با چشم دیده میشود یا به عبارت دیگر نگاه و توجه متمرکز در دید. ساده و راحت تر از این چیزی وجود ندارد.
البته قطعاً برای انسان نا آشنا به تمرکز به علت عادت به غفلت از ذهن و به دنبالش هر دم شدیداً از چیزی «متأثر» بودن، این فن ظریف در ابتدا برایش امری ناملموس و غیر جدی بنظر میرسد. ولی اگر همین انسان غفلت نکرده و با پشتکار، بکارگیری آنرا تمرین کند کارآیی آنرا حس نموده و هرچه بر آن مسلط تر گردد بیشتر به آزادی و آزادهگی پی خواهد برد.
با توجه به آنچه تا کنون شرح داده شد میتوان ادعا کرد آموزش و تمرین امر مهمِ مدیریت ذهن که کم اهمیت تر از معاش و حتی نفس کشیدن هم نیست لازم است حتی از سنین کودکی به انسانها آموخته شود. واقعاً نباید کودکان را به حال خودشان واگذار کرد و با آزادیهای مبتذلانه و عادت به خیالبافی اجازه داد علف هرز یا انسان بار بیایند. بایستی با توجه به ظرفیت شخصی فرد، انسان هر چه زودتر که ممکن است با یادگیری مدیریت ذهنش به آدم و با عادت به تسلط بر ذهنش به اَبَر آدم تبدیل گردد.
بدین ترتیب انسان از مرکزیت خودش که کوتاهترین راه پیمودنی است مانع تعلیم بغض، کینه و پلیدی به ضمیر ناخودآگاهش شده و ریشهٔ خرد خبیث را در مرکزیت داخل خودش امحاء مینماید. تا روزی که خرد خبیث بالکل از جامعهٔ او هم رخت بربندد.
از آنجا که امر بسیار مهم مدیریت ذهن تا پیش از این در پیدایش ادیان تبیین شده بود، اما دین خود در اثر کمبود و نقص اطلاعات به توهمات گرائیده و با آلوده شدن به منافع اقتصادی-اجتماعی و گاهاً به کینه و بغض، دکانهایی مذهبی تأسیس شدند که با طغیان برخی انسانها پس از قرنها به زنجیر کشیده شدن، نهایتاً به بی اعتباری مذهب و دین انجامید، فلسفهٔ وجودی و نخستین دین که امربسیار مهم مدیریت ذهن باشد هم قربانی پیشینهٔ مذهب شد.
اینچنین، حالهای از ابهام به غفلت و بیتفاوتی در مورد مهم مدیریت ذهن دامن زد. نقصانی که باعث درجا زدن هزارهایه انسانها و عدم بینش خودشناسی و جهان بینی آنان و منجر به تشدید اسارت در توهمات گشت. مسیری که منتهی به قهقرای گمراهی و ریشه دار شدن صفاتی میشود که معناهای سامی عبارت انسان از عوارض آن است.
یک راهکار و چارهٔ این نقصان، میتواند کشف دوباره یا حتی ابتکارهای تازه، الهام گرفته از اصولی باشد که در دو هزار و یانصد سال پیش اولین اعلامیهٔ حقوق بشر را به انسانها ارزانی داشت ولی سپس دستخوش فراز و نشیبهای تاریخی قرار گرفت و تا بعد از نوزائی اروپا که تلاشهای عمدهای در راستای یک بهکار بستن گسترده از ایدههای هومانیستی به وقوع نپیوسته بود درک ارزش واقعی آنان برای همگان قابل تصور نبود.
مقصود، آموزههای هومانیستی مَزدِیَسنی یا دانش نهایی خودشناسی و جهان بینی است. البته اینجا لازم به تذکراست که منظور از آموزههای مَزدِیَسنی، دین سنتی زرتشتی که بدعتی ساسانی بوده است نیست. در زمان ساسانیان مفاهیم گاتهای زَرَتوسْترا به علت فراموش شدن معنی زبان گاتهایی در طول صدهها، مخدوش بوده و آنچه بدعت ساسانیان به انجام رسانده برگرفته از امکانات و اطلاعات موجود در آن زمان بوده که خود به علت نقص و پراکندگی در آنها آلوده به نااطلاعات و خرافات شده بوده است. نتیجهٔ آن بدعت، دینی با خصوصیات هر مذهب دیگر بدست داده است که به مرور به خرافات رایج در دورانهای بعد هم آلوده تر گشته است.
آموزههای راستین مَزدِیَسنی بیشتر بر حول محور گاتهای منسوب به خود زَرَتوسْترا میگردد که بعد از رنسانس اروپا مفاهیم راستین آنها با همکاری برخی اروپائیان و پارسیان هند دوباره کشف شد و امروزه بیشتر توسط دکتر خسرو خزائی (پردیس) بنیانگذار بنیاد زرتشتشناسی اروپا در بروکسل نمایندگی میگردد. قلب این آموزهها که میتوان با مدیریت ذهن در ارتباط دانست ایدهٔ آریائی شش فُروزهٔ مِینَوی یا ذهنی به عنوان شش گاه یا گام در راستای تکامل هستی و اجزاء آن منجمله در راستای تکامل انسان به سوی اَبَر آدم شدن تشخیص داده شده که با نام اِمشا-سْپَندان یا نیروهای-پیشرو شناسائی شدهاند. این شش فُروزه عبارتند از: ۱) اَشا، ۲) وُهومَنَه، ۳) خِشْتَرا، ۴) آرمَئیتی، ۵) اهورْوَتات و ۶) اَمَره تات.
۱) اَشا به معنی کمال، راستی و هماهنگی است. اَشا هنجار هستی است و اشاره به هارمونیی دارد که در رفتار پدیدهها در جهان هستی وجود دارد. جاری بودن این هارمونی عین راستی است. یکی از اصولیترین این هنجارها، جنبش هستی به سوی تکامل است تا کاستیهای خود را رفع کند. اَشا در عین حال اشاره به جهان ایدهآلی که هستی به سوی آن پیش میرود هم دارد. نخسین گام در این راه گزینش و پایبندی به راستی و در نتیجه هماهنگی با هنجار هستی در جنبش به سمت جلو است.
پس اگر قصد کردیم با شروع از خود، نزدیکترین بخش «خدا» به خودمان در راه تکامل هستی، تکامل «خدا»، قدم برداریم لازم داریم آگاه شویم در راه اَشا گام نهادهایم، در راه تکامل به سوی صورتی ایدهآل از «خدا»، از هستی و مطابق با هارمونیی که در جریان بوده، هست و خواهد بود، اَشا، اولین موضع، اولین گام، اولین گاه در راه سرمنزل مقصود، آنچه برایش زندهایم، هستیم.
۲) وُهومَنَه به معنی اندیشهٔ نیک است. اندیشه خود ریشهٔ هر کردار اعم از گفتار و رفتار است. او دومین گام در پیش رَوی به سوی تکامل است. لازم است در این راستا از بردگی و دنبالهرَوی کورکورانهٔ فکر خبیث و توهم دست برداشت و با نظارت و تأمل بر افکار، سبک سنگینشان کرد و تنها در صورت تأیید شدنشان توسط خرد یا دئنا یا درون دانایی، آنها را به عنوان اندیشهٔ نیک به کردار درآورد. وُهومَنَه همچنین اشاره به رزونانس اندیشهٔ نیک هستی با دریافت شخص دارد.
وقتی از هدف (اَشا) آگاه شدیم، نمای کلی راه مشخص میشود. در این صورت گام دومی که ما را در این راه پیش میبرد گاه «اندیشهٔ نیک» است. اندیشه (یا حس، بخشاً به عنوان تابعی از اندیشه) تحت رزونانس فرّهوَشی خودش میآید و کمتر کار پایداری در مقابل آن از ما ساخته است. ولی ما میتوانیم به انتخاب دروندانائیمان (وجدانمان) توجه خود را معطوف یک اندیشه (یا حس) بکنیم و یا اینکه با توسل به فن تمرکز و لذا عدم توجه به آن اندیشه (و یا حس) عجالتاً آنرا خنثی نمائیم. با هر بار خنثی شدن، زور آن اندیشه (یا حس) برای دفعهٔ بعد تقلیل مییابد. اینچنین و با انتخاب اندیشه (و حس) نیک، راه اَشائی به پیش میرود.
۳) خِشْتَرا به معنای چیرگی بر ذهن خود یا خسروی خود بودن است. خِشْتَرایی گام سوم به سوی تکامل میباشد. ذهن، میز کاری در مغز است که در آنجا اندیشه و حس تلاقی میکنند. نخستین و مهمترین فرمانروائی که انسان میتواند بدست بیاورد و تبدیل به آدم شود چیرگی بر اندیشه و حس خود است که از راه تمرکز، توجه خود را به دور از توهمات و تحمیلات خرد خبیث هدایت کرده و آنها را خنثی مینماید. چیزی که به آزادی ذهنی یا آزادهگی آدم میانجامد.
تکرار در گزینش اندیشه (یا حس) نیک که مسلماً با نظارت بر ورودی ذهن امکان پذیر است ما را به گام سوم (خِشْتَرایی) رهنمون میگرداند. در این گاه، ارادهٔ ما که حالا دیگر پیرو اَشا شده است یا به عبارت دیگر ضمیر خودآگاه به همراهی دروندانائی ما (خسروی وجود ما) به واقع خسرو ذهن ما یعنی خسروی مرکز پردازش و گزینش ما نیز میگردد. این یعنی ما مسلط بر ذهنمان، بر خودمان میشویم، و این نخستین و مهمترین خسرویی است که ما میتوانیم و لازم داریم به آن نائل شویم.
۴) آرمَئیتی یا آرامش که معنی صلح درونی میدهد. این چهارمین گام به سوی تکامل زمانی دست میدهد که آدم سه گام قبلی را با پیروزی برداشته و به آزادهگی رسیده باشد. در آن زمان فروزهٔ آرامش و صلح از اندیشه و کردار فرد تراوش میکند.
۵) اهورْوَتات به معنی رسائی، رسیده شدن و تکامل است که گام پنجم تکامل است. در این گام آدم تبدیل به اَبَر آدم یا نهایت آدمیت یا به عبارت دیگر تبدیل به پارسا شده است. همانطور که اشاره شد در هستی و منجمله زندگی و اجتماع، کاستیها و نقوصی وجود دارند که رفع آنها و به تکامل رساندن آنها فلسفهٔ وجودی آدم به عنوان همکار هستی یا اهورامزدا است. این مسیر با تکامل خود از انسان به اَبَر آدم شروع شده و در ادامه با توانایی و وسع بیشتری جهت به انجام رساندن فلسفهٔ وجودی آدمی به عنوان بازوی شتاب دهندهٔ هستی در امر تکامل پی گیری میشود.
۶) اَمَره تات یا بی مرگی و جاودانگی از خصوصیات هستی بوده و سرانجام نهایی گامهای قبلی است. از نظر مادی ، فیزیک موجودات زنده پس از مرگ بدل به مواد دیگری در طبیعت می شوند. ماده از نظر ماهیت ابدی است فقط تغییر شکل و حالت می دهد. وقتی صحبت از شخصیت انسان یا تبلور مجازی او در جهان مِیْنَوی یا جهان ذهنیت می شود، بر اساس یافتههای تا به امروز، این نوعی جاودانگی مِینَوی یا ذهنی، به صورت یاد و اندیشهٔ نیک بعضی نامداران نزد ذهن بازماندگان میتواند باشد. اما از دیدگاه تئوری اگر مادّهٔ تاریک که در حال حاضر برای آدمی ناملموس است هم از جنس اندیشه بوده یا این که منبع اندیشه در هستی و فرّه وَشی آن باشد میتواند منبع اندیشمند پشت بعضی جوانب تکامل موجودات زنده و همچنین منشأ اندیشهٔ دریافت شده توسط ضمیر ناخودآگاه آدمی هم باشد. منبعی که به عنوان بخشی از فرّهوَشی، دِئـنا یا درون دانایی آدم هم پس از مرگ وی میتواند به آن ملحق شده و به جاودانگی مِینَوی همگانی برسد.
در راستای قدم گذاردن در راه مَزدِیَسنی لازم است همانند مسیری که خود ایرانیت و آدمیت در طول هزارهها پیمودهاند بیان دانشمند ایرانی، عطار نیشابوری را آویزهٔ دیدگاه خود قرار داد:
گر مرد رهی میان خون باید رفت،
از پای فتاده سرنگون باید رفت،
تو پای به راه درنهو هیچ مپرس،
خود راه بگویدت که چون باید رفت
جهت اطلاعات بیشتر در مورد بینش مَزْدِیَسنی لطفاً به اینجا، و جهت اطلاعات بیشتر در مورد مدیریت ذهن هم به اینجا میتوانید مراجعه بفرمائید.
تمرکز ابزار قطعی مدیریت ذهن:

لازم است آگاه بود مدیریت ذهن هم بدون ابزار خودش عملی نیست. ابزار قطعی این مدیریت تمرکز است که عدم تسلط بر فن تمرکز تنها موجب لوث شدن و در نتیجه بی اعتباری این مدیریت نزد خود فرد و نهایتاً اسارت او در سلطهٔ خرد خبیث و لذا رنجش دائم و صدمهٔ در درجهٔ نخست خود او و بعد جامعهای که او در آن میزید خواهد بود. تمرین تمرکز باعث ورزیدگی در آن و لذا پیروزی در مدیریت ذهن و در امر خوشبختی میشود.
اسارت بی چون و چرای خرد خبیث:

تجربه نشان میدهد که تسلیم بی چون و چرا به عادات یا همان غرائض در بعضی انسانها آنقدر قوی بوده و ذهن ایشان را آنچنان تسخیر میکند که مسلط شدن ایشان بر این عادات یا غرائض برایشان امری غیر قابل دست یافتنی و محال مینماید. از آنجا که عادات و غرائضِ کنترل نشده میتوانند خودِ اهر یمن یا خرد خبیث باشند که در مورد انسانها به احتمالی قریب به یقین چنین است، این اسارت در حقیقت یعنی به علت معلولیت ذهنی بردهٔ اهر یمن بودن. اینگونه انسانها قادر نیستند یا نمیخواهند درک کنند که فاصلهٔ ایشان تا آدم شدن تنها به سادگیه توجه و هدایت توجه است.
ریاضت:

انسان که تسلط بر ذهنش را یاد نگرفته برای مقابله با بخارات معدویاش مجبور است ریاضت بکشد و تا زمانی که هنوز مدیریت ذهنش توسط تمرکز را فرا نگرفته ریاضتِ تنها دیر یا زود فقط منتج به زدهگی و لذا لوث شدن کل قضیه میگردد.
فن تمرکز آبکی است:

برای انسانی که پیوسته تحت تحمیل و فشار خرد خبیث قرار داشته و به اعتیاد آنها عادت کرده تمرکز توسط تنها نگاه کردن، امری بسیار آبکی و غیر ملموس به نظر میرسد. در حالیکه آزادی از اسارت خرد خبیث بیش از یک تمرکز ساده و البته سمجی در استفاده از آن کاری بیشتر یا پیچیده و قدرتمند نمیطلبد. به امید روزی که انسانی روی کرهٔ زمین باقی نماند و هر چه هست آدم و اَبَر آدم باشد.

بینش مَزدیَسنی دانش نهایی خودشناسی و جهان بینی است. اصولاً مَزدیَسنی (مزد=مزدا و یسنی=سنا گفتن، ستایش کردن) یعنی ستایش خرد، آنچه هلنیها بعداً به φιλοσοφία (فیلوسوفیا، فیل=دوست و سوفیا=خرد) یا خرددوست، دوستار خرد ترجمه کردند. مزدیسنی، ستایش و بزرگداشت خرد موجودی است که که همه جا هست و به قولی از رگ گردن به موجود زنده که خود جزئی از هستی است نزدیکتر است و به عنوان بزرگترین بخش هستی، «هستی-دارای-خرد بزرگ»، یگانه خدایی محسوب میشود که اتفاقاً هیچ ارتباطی با الاهیات یا پندارهای مربوط به یک اِلاه یا قدرت آسمانی ندارد. هرآنچه که هست به همراه خرد احاطه کنندۀ آن خداست. ولی این خدا برای پرستش یا سرسپردگی و مزدوری نیست. پرستش یعنی خشوع در برابر یک اِلاه آسمانی مقدس تا از بلایا محفوظمان بدارد، تا گناهانمان را ببخشد و ما را قرین رحمتش بنماید.
همانطور که ذکر شد در بینش مَزدیَسنائی اهورامزدا یا خدا فقط یک اِلاه آنهم فقط در آسمان نیست، بلکه همه چیز و در همه جا هست . به عبارت دیگر او هستی است، هرآنچه وجود دارد. ما خود نیز بخشی از آن، از خدائیم. ما به عنوان دستیار «هستی-دارای-خرد بزرگ»، خدا، امتدادی از آن هستیم تا کاستیهایش را رفع و در راه تکاملش قدم برداریم. پس این مائیم که عامل رفع بلایا یا کاستیها و ایجاد رحمت هستیم.
ضمن اینکه گناه و ثواب به معنی معاملهٔ عذاب و پاداش با یک اِلاه در آسمان، تنها نوعی برداشت بدوی از طرف انسانی بدوی است که نیاز به محفوظ بودن در مقابل خطرات متعدد و بیشتری نسبت به آنچه انسان امروز را تهدید میکند داشته است. او برای انجام عمل خیر به تشویق و جهت پرهیز از عمل پلید به بهانهای بازدارنده احتیاج داشته است. در بینش مَزدیَسنی حسابرسیی وجود ندارد که به خاطر آن گناه و ثوابی وجود داشته باشد. آدم با عمل خیر به سر منزل مقصود میرسد، ذهناً در تراز بوده و رواناً سیراب میشود در حالیکه این نداشتن تراز ذهنی و تشنگی به نیازهای موهوم است که موجب پلیدی و لذا آزردگی حال میشود.
همچنین خدای مَزدیَسنی مقدس هم نیست. او چیزی از جنس هستی، گیتی، طبیعت همهٔ جانداران ومنجمله همهٔ انسانها وآدمها است، مجموعهای که کنون به نظر دچار نابالغی و همچنین دیگر کاستیها است. هر آنچه وجود دارد شامل آن است، چه جنبههایی که به سنجش ما در حال حاضر خوب و چه جنبههایی که به سنجش ما در حال حاضر بد تشخیص داده میشوند و این شامل هر دو قطب خرد کل یا مزدا که خرد سپنتا و خرد خبیث باشند هم میشود. به عبارت دیگر او به سادگی تنها هستی است.
به هر جهت برای تلاش در راه تکامل هستی لازم است نخست از خود، نزدیکترین بخش هستی به خودمان شروع کنیم، تا در تراز باشیم، چه ذهنی و چه فیزیکی. این یعنی راهی نداریم جز اینکه از تکامل خویش شروع کنیم تا در ادامه، خوشی و خوشبختی را برای موجودات در هستی هم بوجود آوریم و این نوع دیگری از آفرینش است که با آنچه معمولاً از نیست به هستی درآوردن قلمداد میشود اندکی تفاوت دارد.
به قول دکتر خسرو خزائی (پردیس)، بنیانگذار بنیاد زَرَتوسترائی اروپا در بروکسل، مثل هنرمند نقاشی که مواد از قبل موجود رنگ و بوم را تبدیل به هنر میکند و اثری میآفریند، هارمونی و تکامل منظم هستیی که همیشه بوده و همیشه خواهد بود اثری است که خرد موجود در این هستی، به عنوان یک اثر آفرینش کرده است. بنابراین اینجا باید بین آفرینش یک موجودیت از هیچ و آفرینش یک اثر نوظهور از آنچه قبلاً موجود بوده تمایز قائل شد. آفرینش مزدائی نامبرده شده در گاتهای زَرَتوسترا از نوع دوم است.
میدانیم که قوانینی فیزیکیی در درون این هستی در جریان است که هستی تابع آنها است و حاصل این قوانین هارمونیی (اشا) است که هستی را رو به تکامل میبرد. این قوانین فیزیکی نوعی خرد ذاتی و ساکن است. این قوانین، که در نهاد هستی قرار گرفتهاند، خود مزدا هستند.
این قوانین حکایت از خرد دارند. دریافت ما از این خرد در دوجنبهٔ همیشه متضاد سازنده (سپنتا) و مخرب (خبیث) مدروک است. خود این درک دوگانهٔ ما که وابسته به دانشی است که تا کنون بر ما روشن شده، شناختی اینگونه است که هر موجودیتی در مقایسه با قطب متضادش برای ما قابل فهم است. اگر تاریکی نباشد روشنی بیمعنی است و بالعکس. اما هم دانش ما و هم شناخت ما و بنابراین ماهیت، مرز و محدودهٔ قطبهای متضادی که درک میکنیم هم متغیر و رو به تکاملند.
پس خلاصه این که بینش مَزدیَسنی نه به الاهیاتی قائل است، نه یک قادر مطلق آسمانی را که نشسته تا محافظ آدمیان و برآورندهٔ نیازهای آنها باشد میشناسد، بلکه آدمی را به عنوان امتداد هستی، یک عامل و یک اجرا کننده میداند که میتواند در امر تکامل هستی، در زمینههایی که در زمان فعلی قادر به نفوذ در آنها است شتاب ایجاد کند نه بیچارهای محتاج لطف.
بینش مَزدیَسنی نه به حسابرسیی باور دارد که بر مبنای آن گناه و ثوابی به حسابی واریز شود، نه آفرینش را بوجود آوردن از هیچ میانگارد، بلکه آفرینش را یک اثر رو به تکامل از نظم و هارمونی بوسیلهٔ قوانینی ذاتی در آنچه که همیشه موجود بوده و جود هم خواهد داشت میداند. بینش مَزدیَسنی چیز مقدسی هم نمیشناسد، همه چیز به سادگی و تنها هستی است، یک مجموعهٔ یکتا.
همچنین هیچ اجباری هم در قبول ایدههای بینش مَزدیَسنی وجود ندارد که با بهانهٔ گناه و ثواب یا بهشت و جهنم سعی در تحمیل این ایدهها باشد. بینش مَزدیَسنی آدم را توانا و شرافتمند به اندیشمند بودن و لذا به قدر لازم خودمختار و آزاد در انتخاب راه خود میداند چون در اصل ستایش کننده خرد است.
جهت اطلاع بیشتر از بینش مَزدیَسنی میتوانید به اینجا نیز مراجعه بفرمائید.