خوشبختی بر ریسمانی دوگانه استوار است که از درهمتنیدگیِ رفاه درون و رفاه بیرون شکل میگیرد. من بر پایهی دریافت و بینش خود، مفهومی را ادراک کردهام که آن را «آدممحوری ایرانی» یا «The Iranic Humanism» مینامم.
در آدممحوری ایرانی، انسان با «به خود آمدگی» بر پای خویش میایستد و از نظر ذهنی برای زیستن، نیاز به هیچ دستآویزی ندارد. او با چیرگی بر ذهن خود، به تراز درون دست مییابد و بدینسان بزرگتر از زندگی میگردد—او یک «پارسـا» میشود (اَبَر آدم، یا نمونهای کوچک از خدا، یک خدآ).
آدممحوری ایرانی تفسیری از هومانیزم است که از منظر خودشناسی و جهانبینی، بر بینش مَزْدِیَسنایی استوار است و همزمان از دیدگاه اجتماعی–اقتصادی، از سوسیالدموکراسی بهعنوان «سرمایهداری آدممحور» یا «سرمایهداری مدرن» پیروی میکند.
نشانهی آشکار و گویای آدممحوری ایرانی، نماد فَرّهوَهَر یا در گویش هخامنشی «فَرّهوَشی» است که ریشه در اندیشههای آریایی—یا به بیان دیگر، اندیشههای ایرانی—دارد.
چرا «ایرانی»؟
واژۀ «ایرانی» از نام «ایران» گرفته شده است که در گویشهای کهن به صورت «آریا» تلفظ میشد. قوم آریا—که به معنای مردمان هندواروپایی نیز هست—به گسترهی بزرگی از مردمان اشاره دارد که از هند تا اروپا میزیستند. و از آنجا که اروپاییان نیز مهاجران آریایی بودهاند که بعدها در قارهی آمریکا، استرالیا و نیوزیلند نیز سکونت گزیدند، میتوان گفت بسیاری از مردم این سرزمینها نیز ریشه در آریاییان دارند و از این رهرو، میتوان آنان را ایرانی نامید.
خاستگاه هومانیزم
مکتب هومانیزم در دوران رنسانس اروپا پدیدار شد و اروپاییان طبق معمول کوشیدند ریشههای آن را در کهنترین بخشهای قارۀ خود جستوجو کنند؛ ازاینرو به روایتهای افلاطون و سقراط اشاره کردند. بعدها، اروپاییان روشناندیشتر به سخنان کُنفوسیوس نیز اشاره نمودند.
با این حال، پیشینۀ هومانیزم از همۀ اینها کهنتر است و به نخستین آموزگار نامی جهان، زَرَتوسْتْرا، و سرودهای او یعنی گاتها بازمیگردد. از این منظر—و با توجه به استدلال پیشگفته—من بینش خود را «آدممحوری ایرانی» مینامم؛ بهویژه با درنظر گرفتن برخی رفتارهای هومان مشهور ایرانیان باستان، همچون کورش بزرگ و داریوش کبیر و نیز جانشینان آنان در دوران هخامنشی، اشکانی و تا قبل از انوشیروان ساسانی.
بینش مَزْدِیَسْنائی
هر انسانی، با هر باوری، که خواهان پیروزی نیکی بر بدی باشد، تا زمانی که در این مسیر با اندیشهی نیک، گفتار نیک و کردار نیک کوشا باشد، مزدیسنائی است. بینش مزدیسنائی، بهعنوان عامل رفاه درون، بینشی هخامنشی است که از گاتها یا آموزههای زَرَتوسْتْرا سرچشمه گرفته است؛ زیرا—چنانکه پروفسور خسرو خزائی (پردیس) یادآور میشود—ترکیب «اهو-را-مزدا» (هستی-دارای-خرد بزرگ) بهعنوان بنیاد بینش مزدیسنائی، در سنگنبشتههای هخامنشی مثل کتیبههای پارسه (تختجمشید) دیده میشود، درحالیکه در جاهای دیگر بیشتر با واژههای «مزدا»، «اهورا» یا ترکیب «مزدا اهورا» روبهرو میشویم. ازاینرو احتمال دارد که صورت مرکب «اهو-را-مزدا» برداشت یا ابتکار داریوش بزرگ یا اندیشمندان عصر او بوده باشد.
بینش مزدیسنائی با دین زرتشتی تفاوت دارد، زیرا پیش از هر چیز، یک «بینش» (نظر) است نه یک دین. این بینش بر گاتها—سرودههای منسوب به خود زَرَتوسْتْرا—استوار است و پس از بررسی منطقی میتواند پذیرفته یا رد شود و نیز قابلیت تغییر در ادراک را دارد؛ برخلاف دین که بر ایمان یا باورِ کورکورانه و تغییرناپذیر بنیان نهاده شده و تحمیل آن—حتی با خُدعَ، تقیّهَ یا جنایت—امری رایج بوده است.
در مقابل، آنچه پس از ساسانیان «دین زرتشتی» نامیده شد، دکانی است همچون دیگر ادیان—گرچه با خشونتی بسیار کمتر— بر پایۀ اندیشههای بازمانده در میان مردم، که حدود سیصد تا بیش از پانصد سال پس از هخامنشیان، شکل گرفت و در دورهی اشکانی و ساسانی گردآوری و نوآوری شد و در مجموعهای به نام اَوِستا سامان یافت.
برای آگاهی بیشتر دربارهی جهانبینی مَزْدِیَسْنائی، افزون بر مقالههای مرتبط در بخش «رفاه درون» این وبگاه، به داستانهای ۱ تا ۵ همین سایت نیز مراجعه بفرمائید.
سوسیالدموکراسی
سوسیالدموکراسی بهعنوان عامل رفاه بیرون نیز روشی است که توسط اروپائیان معرفی شد؛ اما از آنجا که پیشینهی چنین رویکردی در ایران دستکم به دوران مَزْدَک بازمیگردد، و از آنجا که اروپاییان نیز آریایی و در این نگاه ایرانی بهشمار میآیند، من آن را سیاستی ایرانی میدانم که پایۀ دیگر انسانگرایی ایرانی را تشکیل میدهد؛ زیرا به مردم کمک میکند تا از نظر اقتصادی و اجتماعی بر پای خود بایستند. برای آگاهی بیشتر دربارۀ ایدۀ سوسیالدموکراسی، به بخش «رفاه بیرون» این سایت مراجعه بفرمائید.
تندرست، تراز، پیروز و پارسا باشید! در پناه حق—اهورامزدا— که هستید.

شرایط در جوامع بدوی بیشتر شبیه به شرایط جنگل است. بسیاری از شهروندان در چنین جوامعی مجبور به تحمل نگرانیها وعدم اطمینانهایی، منجمله در مورد معیشت و مسکن خود هستند. از سوی دیگر، جوامع مدرنتر، کم و بیش این نگرانیها را از طریق یک رفاه برونی حل کردهاند، اما شهروندان آنها در عوض فرصت یافتهاند تا گرفتار چیزی شوند که میتوان آن را بخارات معدوی یا به عبارت دیگر توهمات ذهنی نامید.
سوئد یک دولت رفاهی شناخته شده است. شهریاری به شهروندانش برای داشتن مسکن مناسب، معیشت مناسب، بهداشت مناسب، آموزش مناسب و غیره کمک می کند. اما هنوز هم می توان شهروندانی را یافت که از نظر روانی رنج می برند و به همین دلیل ممکن است برخی از آنها، به ویژه در میان جوانانشان، به خلاف و جنایت روی آورند. این نشان می دهد که احتمالاً هنوز مقداری راه برای رسیدن به یک جامعه آدم محورِ تا حد امکان تکامل یافته باقی مانده است.
برای دستیابی به چنین هدفی به نظر می رسد زمان آن فرا رسیده باشد که به اهمیت آنچه می توان آن را رفاه درون نامید پی برد تا در همراهی با یک رفاه برون به عنوان دو عامل درهم تنیده، تراز و سعادتی پیشرو را در اجتماع انسانها تحقق بخشید.
رفاه درونی چیزی نیست جز مدیریت ذهن. مهمی که به احتمال زیاد می تواند فلسفه اصلی پشت پیدایش پدیده دین باشد که با انحراف و فساد و در نتیجه بی اعتباری آن در دیدگاه انسان مدرن اهمیت «مدیریت ذهن» نیز به دست فراموشی سپرده شده است.
انسان ها بیش از نود درصد از عمر خود را در دنیای ذهنی خود از طریق تفکر، خیال پردازی، توهم و سایر فعالیت های ذهنی می گذرانند. البته از روی تجربه میتوان ادعا کرد که وقتی صحبت از اکثریت انسانها میشود، بیشتراینها معمولاً در مورد تحریکها و خیالپردازیهای واهی است.
در هر صورت، این فعالیت های ذهنی است که شالودهٔ عقاید و اعمال و به اصطلاح شخصیت آنها را تشکیل می دهد. به عبارت دیگر، بدیهی است که مدیریت این دنیای درون، هستهٔ رفتار و شخصیت آنها را شکل خواهد داد و این به نوبه خود مشکلاتی را که جامعهٔ ایشان با آنها دست و پنجه نرم خواهد کرد، قالب ریزی خواهد نمود.
به دیگر بیان این عدم مدیریت ذهن در برخی از انسان های سالم و تأمین است که باعث اصلی رنجش و ناراحتی آنها می شود، به طوری که آنها حوصله کافی جهت قدرشناسی از رفاه برونی که از آن بهره مند هستند را نیز ندارند و در نتیجه قادر نیستند آنطور که باید برای آن هم ارزش قائل باشند.
همان گونه که انسانهایی که به رفاه برون مناسب دسترسی ندارند و در نتیجه ممکن است تمایل بیشتری به ارتکاب تخلفات و جنایات برای تأمین زندگی خود داشته باشند، انسانهای سالم و تأمین هم در غیاب رفاه درون، به دلیل توهمات و سوء تفاهمها در معرض رنجش و ناراحتی قرار گرفته و لذا به عنوان یک واکنش حتی می توانند به دلیل عقده های ذهنی خود مرتکب تخلف و جنایت نیز شوند. بنابراین، شکی نیست که رفاه درون و برون دو عامل مهم و در هم تنیده در ایجاد یک فرد بهینه و خوشبخت و در نتیجه یک جامعه بهینه و آدم محور هستند.
ذهن مدیریت نشده بیماری است، پریشانی است، سراب و توهم است. افکار و احساسها باید تجزیه و تحلیل شده، ویروسهای موجود در بین آنها با استفاده از تمرکز ریشه کن و خنثی گردند.
تمرکز امر پیچیده ای نیست. درست مانند اشاره به ماه با انگشت اشارهٔ خود. به سادگی تماشای چیزی. جمع کردن حواس بر هر چیزی که در دید است و در عین حال فراموش کردن فکر یا احساس ویروسی.
اگر انسان تنها بر افکار و احساساتی که در ورودی ذهنش حضور پیدا میکنند تأمل و توجه کند، خود درون دانائی او می تواند به طور خودکار ویروس ها را در بین آنها تشخیص دهد. فقط از طریق یک لحظه تأمل و توجه. اما وقتی کورکورانه تسلیم میشود و در بیماری میچرد، این تبدیل به عادت شده و با تکرار، همانند اعتیاد، به یک غریزه بدل میشود. بدین ترتیب این مقابله و مقاومت در برابر اعتیاد است که برای برخی از انسانها دشوار می گردد.
لذا توجه شما را به عدم آگاهی و آموزش در مورد موضوع بسیار مهم «مدیریت ذهن» در مورد همگان جلب می کنم. بسیار تعجب برانگیز است که انسان امروزی هنوز به طور جامع به این موضوع نپرداخته است. آیا آنها متوجه شدهاند که بیشتر عمر خود را در دنیای درون خود می گذرانند، اما هنوز درنیافتهاند که ماندگاری در هر جایی نیاز زیادی به نظم و انضباط دارد؟
البته ممکن است در انسان امروزی نسبت به آنچه که مرتبط با تفکر دینی تلقی می شود نوعی بی میلی وجود داشته باشد. اما دغدغه و هدف اصلی، درک اهمیت و ضرورت «مدیریت ذهن» است، معطوف کردن توجه و ایجاد آگاهی در راستای ضرورت یک آموزش و تربیت عمومی به سلیقه و ابتکار فرهنگی خود، جهت به عهده گرفتن مسئولیت مدیریت خود یا هدایت خود است.
پیوند زیر به پستی منتهی می شود که با جزئیات بیشتری به موضوع می پردازد. در آن پست، بینش مَزدِیَسْنائی به عنوان خاستگاه ایده «مدیریت ذهن» نشان داده شده است. امیدوارم که این به مانعی در پس زدن میل به درک موضوع اصلی، یعنی «مدیریت ذهن» که میتواند به نحو مطلوبی با هر رویکرد یا روحیه فرهنگی که فرد را خشنود می کند، منطبق گردد، بدل نگردد. فقط اگر موضوع اصلی «مدیریت ذهن» به اندازه کافی جدی گرفته شود، نحوه انجام آن و اینکه شخص می خواهد کدام رویکرد را انتخاب کند کاملاً به خود او بستگی دارد.
مَزْدِیَسنی بودن به چه میانجامد؟