
بینش مَزدیَسنائی یک بینش و دانش نهایی خودشناسی و جهان بینی آریائی یا ایرانی است نه یک مذهب. مذهب، یک دکان داد و ستد سامی است که پیشگویان را پیامبر میداند. فرآیند مذهب و پیامبر شناسی مختص ادیان سامی است به طوری که حاصل آن ۱۲۴۰۰۰ پیامبر بوده است. پیامبرانی که از بین تمام نقاط دنیا تنها در منطقهٔ سامی نشین خاورمیانه ظهور کردهاند. دلیل آن هم جدائی خدای آنها از آنچه بندگانش میدانند میباشد. بندگانی که به جهت بدهی دائمی، پیوسته گناهکار قلمداد شده، لایق تماس خدایشان نبوده و لازم است پیام خدایشان توسط یک پیامبر به آنها رسانیده شود.
در حالی که مطابق با بینش زَرَتوسترا، هستی همان اهورامزداست و انسان نیز به عنوان جزئی از هستی، از او جدا نیست که به پیامبری احتیاج باشد. زَرَتوسترا خودش در گاتهایش خود را «مانْتْرَن» یا آموزگار سخنان اندیشه برانگیز میداند.
همانطور که اشاره شد هستی در بینش مزدیسنی همان اهورامزداست که پیوسته در حال توسعه و تکامل است. «اهو-را-مزدا» یعنی «هستی-دارندهٔ-خرد بزرگ» یا به عبارت دیگر هستی که دارندهٔ خردی بزرگ است. این هستی که همان اهورامزداست یک قادر مطلق نیست همچنان که در هستی نقائص و کمبودهایی وجود دارند و به همین جهت دستیاری انسان برای تکامل و رفع آن نقائص از بینشهای متمایز آئین مزدیسنی است.
خردِ هستی که مزدا نام دارد بر مبنای دو قطب «سپنتا مینو» و «اَنگَره مینو» شکل گرفته است. سپنتا مینو یا خِرَدِ سپنتا همزادِ انگره مینو، خرد خبیث (اهریمن)، قطبی است که با او در تضادی ابدی است. سپنتا مینو نیرویی سازنده است. انگره مینو یا خردِ خبیث که به تدریج اهریمن گردیده نیرویی تخریبگر است. آنچه از گاتاها بر میآید اینست که اهورا مزدا یا هستی همه چیز و لذا یکتاست. چیز دیگری وجود ندارد که بخواهد در مقابل او قرار بگیرد. هیچگاه در گاتاها انگره مینو یا اهریمن در برابر اهورا مزدا نیست بلکه در مقابلِ سپنتا مینو است.
سندیت بینش مزدیسنی گاتهاست که از پایان دوران هخامنشی تا حدود چند صدهٔ پیش معنی آن برای از بر کنندگان و نگاهداران آن هم فراموش شده بود. موبدان ارگمند که طی قرون متمادی گاتها را عیناً از بر کرده بودند در دورهٔ اشکانیان دبیره یا خط «دین دبیره» را که پیشرفته ترین رسمالخط دنیاست و به گونهای است که نت خنیا را نیز با آن میتوان ثبت کرد ابداع نمودند و گاتاها همانگونه که از زبان زَرَتوسترا خارج شده بود عیناً به دست نسلهای بعدی رساندند. اما معنی این گفتهها فراموش و گاهاً مخدوش شده بود. تا این که با تلاش برخی اروپائیان در چند صدهٔ پیش متن آن رمزگشائی شد و بینش راستین زَرَتوسترا پس از گذشت هزاران سال دوباره بر همگان آشکار گشت. دوران نوزائی اروپائی و مکتب انسانگرائی که در آن دوره سازمان یافت خود را بسیار وامدار گاتهای زَرَتوسترا و نوشتههای افلاطون میداند. افلاطونی که ارسطو، شاگرد او، گفتههای استادش را همه از زَرَتوسترا میداند.
اوستا نوشتاری است که در غیبت ادراکی گاتها، از جمع آوری گفتارهای پریشان باستانی و متأخرتر ساخته شد و نه تنها پیوند کمتری با گفتههای خود زَرَتوسترا دارد بلکه گاهاً متناقض آنها و حتی دیگر متنهای خودش هم هست. البته ناگفته نماند که نمیتوان منکر ارزش استنادی اوستا در زبانشناسی و باستانشناسی شد.
گاتها بر دو ستون اصلی استوار است:
هدف از زندگی، ایجاد یک زندگی در تراز و خوشبختی برای همهٔ جانداران روی زمین است
هدف از وجود انسان، کمک به اهورا مزدا در راستای تکامل هستی و زندگی و برقراری صلح و آرامش در آن است
در گاتها دو جهان وجود دارد:
جهان مادی که ملموس است
جهان مینوی که نا ملموس است و در اندیشه و ذهن موجودات زنده وجود دارد. نام دیگر جهان مینوی جهان فرّهوَشی است. بیراهه نرفتهایم اگر ادعا کنیم آدمی بیش از نود درصد از زیست خود را توسط فعالیت ذهنی خود در جهان مینوی (در ذهن خود) حضور داشته و سپری میکند. جهان مینوی مانند هوایی که موجودات روی زمین را احاطه کرده است ما را در بر میگیرد و باعث میشود که از طریق روان و ذهن همهٔ موجودات زنده بهم متصل باشند. روان مثل وای-فای که اتصال بین لوازم رایانهای را موجب میشود نقش اتصال موجودات زنده به یکدیگر را بازی میکند. مغز هم شبیه پردازندهٔ رایانه است و فعالیت آن توسط سیستم عامل رایانه و سایر برنامهها که حالت خرد آن را دارند نمایشگر اندیشهٔ موجودات زنده میتواند محسوب شود. پایهٔ جهان مینوی بر مبنای مزدا یا خرد بزرگ قرار گرفته است. اندیشهٔ یک انسان فقط از مغز خود او تراوش نمیکند بلکه علاوه بر آن دریافتی است بر مبنای رزونانس بین خرد او و مزدا یا خرد بزرگ. از دیگر اجزای تشکیل دهندهٔ جهان مینوی ذهن و روان و چند جزء دیگر هستند که در نماد فرّهوَهَر به نمایش درآمدهاند. ذهن خود از اندیشه و حس تشکیل شده که در آنجا اندیشه باعث تحریک حس و حس الهام دهندهٔ اندیشه است، دقیقا مثل یک دایره.
این دو جهان در زمان حیات ما با هم در ارتباط هستند. تا هنگامی که این ارتباط با تکیه بر سپانتا مینو برقرار است ما در تراز و سلامتی هستیم ولی زمانی که این ارتباط توسط انگره مینو مختل شد ما از تراز خارج شده و بیمار میشویم. هر آنچه توسط ضمیر خودآگاه یا هوشیاری ذهنی ما دریافت میشود در ضمیر ناخودآگاه ما ثبت و بایگانی میشود و در زمان خود توسط دئنا یا وجدان و یا جوهر دروندانائی ما تصحیح میشود و امید است که ما را هدایت میکند. اما وقتی که ما بمیریم مغز ما به مواد دیگری تبدیل میشود و لذا روان و ذهن ما نیز از میان میروند اما دئنا یا جوهر دروندانائی ما که بخشی از مزدا است دوباره به مزدا میپیوندد. از طرفی اندیشهها، گفتارها و رفتارهای ما توسط تأثیر بر دی-ان-ای و ذهن بازماندگان باقی میمانند همچنین بستگی به نوع اندیشه، گفتار و رفتار به نسلهای بعد هم میتوانند انتقال پیدا کنند. اندیشههایی مانند اندیشههای زَرَتوسترا، گفتههایی مثل گفتارهای فردوسی و یا رفتارهایی مثل رفتارهای کورش بعد از هزاران سال هم در ذهنها باقی میمانند و تا آیندهٔ قابل تصور نیز باقی خواهند ماند. زَرَتوسترا آن الحاق دوبارهٔ دئنا به مزدا و این جاودانگی در ذهن زندهگان را «سرای سرود» مینامد.
زَرَتوسترا در گاتها شش قانون را ابداع کرده است:
وجود دوگانگی یا دوقطب متضاد در هستی. به عبارت دیگر هیچ پدیدهای بدون وجود ضد خودش معنی ندارد
نیکیها پدیده هایی هستند که موجب خوشبختی و تکامل انسان، زندگانی و هستی می شوند و بدیها پدیدههایی هستند که مانع این خوشبختی و تکامل هستند
این سنجش تنها در درون ذهن موجودات زنده یا به عبارت دیگر تنها در جهان مینوی (ذهنی) وجود دارد
انسان خرد دارد تا بین خوب و بد سنجش کند. تأکید بر خردورزی از دیگر بینشهای متمایز کنندهٔ بینش مزدیسنی است
موجودات زنده آزادی گزینش دارند و زندگی بر گزینش استوار است و از این رو در بینش مزدیسنی حکمی یا دستوری وجود ندارد. همه و همه گزینش آزاد است.
بر اساس وجود رابطهٔ کنش و واکنش در هستی، مسئولیت اعمال ما با خود ماست.
در بینش مزدیسنی گناه و صوابی وجود ندارد و مزدیسنی بودن از راه ایمان و باور به چیزی حاصل نمی شود بلکه با شناخت شخصی بدست میآید. شناخت با وسیلهای به نام خرد بوجود میآید ولی زمانی که خرد منتفی باشد احتیاج به عقیدهٔ کورکورانه و در صورت وجود ترس، احتیاج به ایمان پیدا میشود. هنگامی که شناخت ذهنی بوجود آمد دیگر نه تنها به ایمان و باور احتیاجی نیست حتی نیاز به رسوم و پیرایش هم نیست. بر همین مبنا سدره پوشی هم یک نیاز شخصی است که به سلیقهٔ فرد بستگی دارد.
زَرَتوسترا در گاتها شش صفت یا فروزهٔ مینوی برای اهورامزدا همچنین برای اشاوند شدن یا کمال یافتن موجودات تشخیص داده است که با عنوان «امشا-سپندان» یا «نیروهای-پیش برنده» معرفی کرده است. این فروزه ها عبارتند از:
«اَشا» یا به گویش هخامنشی «ارتا» که به معنی کمال، راستی و هماهنگی است. اشا هنجار هستی است و اشاره به هارمونینی دارد که در رفتار پدیدهها درجهان هستی وجود دارد. جاری بودن این هارمونی عین راستی است و اگر قانونی و بدنبالش پدیدهای راست نباشد آنقدر دستخوش تغییر میگردد تا هماهنگ با راستی شود و پایدار بماند. در همین راستا و مطابق با یکی از اصولیترین این هنجارها، هستی به سوی تحول و تکامل در جنبش است تا نقائص خود را رفع کند. به عبارت دیگر منظور از اشا، اشاره به جهان ایدهآلی هم هست که هستی به سوی آن در حال حرکت است و طی آن انسان میتواند بدین منظور به دستیاری هستی بشتابد
«وهومَنَه» که به معنی اندیشهٔ نیک است و اشاره به ارتباط برقرار کردن اندیشهٔ انسان با اندیشهٔ نیک هستی دارد. حالتی که در جهان مینوی یا جهان ذهنی رخ میدهد. جهانی که در ذهن ما جاری است وحقیقت ما محسوب میشود به طوری که نود درصد وجود ما را شکل میدهد
«خِشْتَرا» به معنای چیرگی بر خود یا به عبارت دیگر چیرگی بر ذهن خود است. ذهن میز کاری است در مغز که در آنجا اندیشه و حس تلاقی میکنند. نخستین و مهمترین فرمانروائی که یک انسان میتواند بدست بیاورد همانا چیرگی بر ذهن یا چیرگی بر ذهن خود است
«آرمَئیتی» یا آرامش که معنی صلح درونی میدهد و در آن زمان فروزهٔ صلح در انسان و از اندیشه، گفتار و کردار او تراوش میکند
«اهورْوَتات» به معنی رسائی، رسیده شدن و تکامل است. همانطور که اشاره شد در هستی و منجمله زندگی و اجتماع انسانی کاستیها و نقوصی وجود دارند که رفع آنها و به تکامل رساندن آنها فلسفهٔ وجودی انسان به عنوان همکار هستی در بینش مزدیسنی شناخته شده است
«اَمَرهتات» یا بی مرگی و جاودانگی است که نتیجهٔ نهایی فروزههای قبلی است و در مورد انسان به معنی یاد اندیشه، گفتار و کردار او در جهان مینوی یا جهان اندیشه نزد ذهن بازماندگان است
هستی خودش جاودانه است. همیشه بوده و همیشه خواهد بود. فقط اجزای آن با تناوبهای بلندتر و کوتاهتر تغییر شکل و حالت میدهند. فیزیک انسانها نیز در پی همین خاصیت پس از اتمام دورهٔ زندگانیشان به مواد و حالتهای دیگر بدل میشود. ولی تا کنون شخصیت یا عملکرد ذهن آنها، توسط اندیشه، گفتار و کردارشان میتوانسته در جهان مینوی یا ذهن بازماندگان به یادگار بماند.
اما روزی در امتداد تکامل، و این بار به دست انسان، انسانهای مصنوعیی ساخته خواهند شد که میتوانند در دنیای مادی جاودانه بمانند و شاید با پیشرفت در دانش دی-اِن-ای و ژنتیک روزی فیزیک موجودات زنده هم به چنان تکاملی برسد که بتواند جاودانه بماند و حتی شخصیتهای گذشته نیز بازسازی شوند.
نتیجتاً بینش مزدیسنی بینشی هومانیستی هست و بیراهه نیست که آنرا مبنای پیدایش مکتب هومانیسم قلمداد کنیم چرا که در این بینش انسان به عنوان یک عامل محرکه در کمک و دستیاری هستی یا اهورامزدا در راه پیروزی راستی و نیکیها در راستای تکامل هستی دیگر یک بندهٔ مفعول و دستخوش اطاعت کورکورانه و از روی ایمان در پیروی از حکم یک نیروی برتر نیست بلکه همانطور که اشاره شد به عنوان یک قوهٔ محرکه، فاعلی خودمختار است در امر تکامل اهورامزدا و پیروزی نیکیها و راستی بر پلیدیها، که حق انتخاب آزادانه با تکیه بر خرد خود را دارد و میتوان ادعا کرد که در مرکزیت قرار دارد.
البته بغیر از دخل و تصرفهای خودم این بینش از بینش مزدیسنی بیشتر متأثر از بینش دکتر خسرو خزایی (پردیس) است. با این وجود پس از ملاحظهٔ کتاب گاتهای پژوهش ایشان چند اشکال اندیشهای برای من بوجود آمد. یکی اینکه وقتی اهو-را-مزدا، هستی-دارندهٔ-خرد بزرگ معرفی میشود راهی باقی نمیماند جز اینکه مزدا را خرد بزرگ معنی کنیم. میدانیم که خرد بزرگ بر مبنای دو قطب سپانتا مینو و انگرهمینو شکل گرفته است. پس ستایش پی در پی گاتها از مزدا و تقاضای نشان دادن راه از او، ستایش هم سپانتا مینو وهم انگرهمینو و بدین ترتیب تقاضای راه نشان دادن از هردوی آنهاست. چیزی که مغایر با تلاش در راه مبارزه با پلیدیها یا همان انگره مینو یا اهریمن است.
دکتر خزایی میگویند چون سرودههای گاتها در زبان گاتهایی دارای وزن و قافیه هستند برای رعایت این وزن و قافیه در جاهای کمتری از عبارت اهورامزدا و در جاهای بیشتری از عبارت مزدا و در پارهای از موارد از مزدااهورا و حتی تنها اهورا استفاده شده است، ولی منظور از تمام اینها همان اهورا مزدا یا هستی دارای خرد بزرگ است. بنابراین ستایش مزدا و درخواست راهنمایی از او ستایش و درخواست از اهورامزداست. ایشان اذعان میدارند که لفظ اهورامزدا بیشتر در کتیبههای هخامنشی آمده است. به دیدگاه من همین شاید دلیلی بر این باشد که منظور «هستی دارای خرد بزرگ» از نام اهورامزدا بیشتر در زمان هخامنشی در گاتها مورد تأکید قرار گرفته شده باشد.
ولی مزدا "بر مبنای" قطبهای متضاد برقرار است اما تصمیم او به داوری و انتخاب خود او بستگی دارد و بر هر مبنایی که باشد حق است.
همچنین در همین کتاب گاتهای پژوهش شده توسط دکتر خزایی صفحه ۸۹ سرودهٔ نهم بند ۳ سئوال میشود «کیست که به خورشید و ستارگان راه پیودن آموخت؟» در ادامه در بند ۴ سئوال میشود «کیست که زمین را در پائین و آسمان را در بالا نگاه داشته است؟»
آنچه واضح است اینها سئوالاتی برآمده از ناآگاهی بر علم نجوم است چرا که امروزه میدانیم ستارگان و از جملهٔ آنان خورشید ثابت هستند و در مورد خورشید این زمین است که به عنوان یک سیاره دور آن میگردد. پس سئوال در مورد راه پیمودن خورشید دال بر عامیت بر علم نجوم و برآمده از مشاهدهٔ جابجائی خورشید در منظر شخصی است که روی کرهٔ رمین ایستاده و علم به این ندارد که این زمین است که دور خودش میچرخد و جابجائی خورشید را برای ساکن زمینی تداعی میکند.
همینطور سئوال در مورد نگاه داشتن آسمان روی زمین مجدداً ناشی از این ناآگاهی است که آسمانی که ساکن زمینی آن را میبیند همان جو زمین است که به عنوان بخشی از فضا، زمین کروی شکل در آن شناور است (زمین را احاطه کرده) و فاصله ای بین زمین و جوّ آن نیست. به عبارت دیگر سئوال کننده به این حقیقت عامی است که آسمان چسبیده به زمین است و آن آبی آسمان که توسط ساکنین زمین مشاهده میشود غلظت انباشت جو در دوردستهاست نه یک طاق قرار گرفته بر روی زمین.
نکتهٔ دیگر اینکه ضمیر انسان به دو بخش خودآگاه و ناخودآگاه تقسیم میشود. ضمیر خوداآگاه خسروی وجود ماست که میاندیشد و تشخیص میدهد و با ارادهٔ ما در ارتباط است. ضمیر ناخودآگاه ما دبیر وجود ماست که منجمله تشخیصات ضمیر خودآگاه را بایگانی میکند و خود دارای انباشتی از غرائز طبیعی نیز میباشد. همچنانکه به ارث بردن بعضی رفتارها از بستگانمان نیز همینجا انباشته میشوند. البته عادات یا تکرارهایی که به تشخیص ضمیر خودآگاه انجام میپذیرند نیز به غرائز اکتسابی یا غیر طبیعی ما بدل میشوند و اینجا انباشته میشوند. ضمیر ناخودآگاه غیر ارادی و اتوماتیکوار و لذا بسیار سریعتر از ضمیر خودآگاه عمل میکند. همین بخش بزرگتر ضمیر ناخودآگاه است که میتواند تحت تأثیر القاعات بیرونی از طریق جهان مینوی قرار گیرد. پس در یک انسان فرهیخته اتکا بیشتر به سمت خسروی وجودش یا ضمیر خودآگاهش است ولی از عکسالعمل سریع دبیر وجودش یا ضمیر ناخودآگاهش هم بهرهبرداری میشود.
اما مطابق با آخرین فرضیهای که دریافتهام، هر آنچه قبل از مهبانگ بوده، احتمالاً زمینهای بیمرز، ابدی و متعادل از لحاظ دارا بودن مادّه و پادمادّه در خودش بوده است. چیزی که ما فعلاً آنرا همان انرژی و مادهٔ تاریک میخوانیم (انرژی حالت دیگری از ماده است و بالعکس). وجود مادهٔ تاریک هنوز اثبات نشده اما آنچه برای دانشمندان محرز است موجودیتی است که اثر آن بر فضا و زمان و جرم و روابط بین اجرام غیر قابل انکار است.
در زمانی خاص وبه دلایلی هنوز نامعلوم یک مهبانگ بزرگ در همان زمینه رخ داده است و لذا این تعادل با جهیدن پادماده از بخشهایی از آن زمینه و شروع به گسترش یافتن به سمت بیرونی مهبانگ برهم خورده است. آنچه باقی مانده بوده ترکیبی از مادهٔ تاریک و مادهٔ معمولی بوده، در حالی که با پرتاب شدن پادماده به مرز بیرونی مادهٔ معمولی و گسترش به بیرون، مادهٔ معمولی بیشتری پشت سر به جا مانده است.
این گسترش همچنین بدین معنی است که پادماده همچنان در مرز بیرونی مادهٔ معمولی از مادهٔ تاریک جدا شده و به میان پاد مادهٔ قدیمی به بیرون پرتاب می شود. درست مثل حرکت رو به جلوی موج دریا و کف جلوی آن، البته با این استثنا که در مقابل کف پادماده هیچ ساحلی وجود ندارد. حرکت در یک بینهایت صورت میپذیرد.
حال اگر آن زمینه از جنسی باشد که اندیشه از همان جنس است، شاید این زمینه خرد بزرگ یا همان مزدا باشد که چون هست و لایتناهی هم هست و فراموش هم نکنیم که جهان مادّهٔ معمولی کسر ناچیزی از آن زمینه یعنی مزداست، هستی اولیه نیز برشمرده میشود. همچنین آن زمینه میتواند انباری استاتیک و ذاتی از قوانین فیزیکی باشد که علاوه بر آن توانائیه پردازش اینتراکتیو اطلاعات، در تماس با جهان مادّهٔ معمولی را نیز داراست. حال این پردازش با چه ابزاری رخ میدهد، فهم آن میتواند برای بینش و تجربهٔ مادی ما کمی صغیل باشد ولی مزدا قبل از مادّهٔ معمولی وجود داشته است و به دلیل لایتناهی بودنش قسمت اعظم هستی "لایتناهی" را تشکیل میدهد. البته تا آن زمان که جهان مادّهٔ معمولی نیز در حد لایتناهی در آن زمینه گسترده نشود (اگر قابل رخ دادن باشد).
حالا آن زمینه که تعادل درآن برقرار است و بر مبنای دوپایهٔ متضاد تعریف میشود (دوپایهٔ متضاد در نشان فرّهوَهَر) زمان بسته شدن نطفهٔ انسان طی نقطهٔ تماسی به عنوان دِئنا یا وجدان به آن زمینه متصل میشود که در این صورت پس از مرگ انسان بایگانیی از شخصیت انسان نیز نزد همان زمینه یعنی خرد بزرگ ثبت و به او ملحق میگردد.
من مبتلا به سرطان هستم و امکان دارد بیشتر از سال میلادیه ۲۰۲۹ – ۲۰۳۰ زنده نباشم. خیلی کنجکاوم تجربه کنم آیا پس از مرگ موجودیتی وجود دارد یا نه. اگر وجود داشته باشد آنوقت سوای دیدار با رفتهگانم شاید بتوانم صحت و صغم فرضیهٔ فوق را نیز تجربه کنم.
افشین نریمان مجری برنامهٔ آپوزیت تئوریی دارد که قابل توجه است. او در نماهنگ خداینامهاش و نماهنگ دنبالهٔ آن که سئوال و جواب در مورد نماهنگ قبلیاش است میگوید بایستی قبل از وقوع «مِه بانگ» یا «بیگ بنگ» قوانینی فیزیکی وجود داشته باشند که مطابق با آنها مه بانگی رخ داده باشد. این قوانین ناملموس را میتوان نوعی خرد تعبیر کرد که البته با قضیهٔ فرمانروای فرضیی که در مذاهب ابراهیمی به عنوان قادری مطلق و مجرد که امر میکند بشو و میشود و از همین ره رو بر هستی و همچنین بر سرنوشت و ذهن آدمی مسلط است تفاوت دارد اما با طرح خرد بزرگ یا مزدای زَرَتوسترا مطابقت دارد. بنابر این به نظر میرسد که آن قوانین میتوانند خردی باشند که بر نظم وشکل گیری هستی مسلطند، همیشه بوده و همیشه خواهند بود.
به دیدگاه من تراز مطلوب در این خواهد بود که در عین این که به بینشهای پیشینیان و منجمله رزتشت توجه داشت و گوهرهای آن را برچید، بهتر است بنیادگرا نبود و واقعیت محض را از این بینشها متوقع نبود. پیشینیان ما هم میتوانند کم اطلاع باشند یا لغزش در بینششان بوجود آمده باشد که کشف آنها امروزه برای ما میسرتر و برای آیندگان بازهم میسرتر خواهد بود.
بر خلاف مذاهب سامی ادعا نمیشود که زَرَتوسترا وحی از یک قدرت مقدس دریافت میکرده است. قدرتی که خطا بر او جایز نیست و وحی او نیز بایستی از خطا مبرا باشد. بینش مزدیسنی دریافتهای زَرَتوسترا است که میتواند طبق معمول پدیدههای زمینی دچار لغزش و کم اطلاعی شده باشد. ولی این بهتر است باعث نشود گوهرهای بیان شده توسط زَرَتوسترا مثل ایدهٔ منحصر بفرد و برجستهٔ «هستی دارای خرد بزرگ» را نادیده گرفت.
همچنین زیبایی و حقیقت در معرفی ایدهٔ دو جهان مادی و مینوی یا فرّهوَشی را نمیتوان نادیده گرفت. ایدهٔ هدف زندگانی و رسالت انسانی، ایدهٔ اشا یا به سوی کمال بودن اهورامزدا یا هستی یا همه چیز، ایدهٔ امشاسپندان، ایدهٔ تکیه بر خرد و آزادی گزینش همچنین سرمشق اندیشهٔ نیک، گفتار نیک و کردار نیک و دیگر ایدههای زَرَتوسترا گوهرهایی هستند که بهتر است هرگز از دست نداد بلکه طبق ایدهٔ خود زَرَتوسترا در تکامل آنها یا در تکامل گاتها کوشید. به عبارت دیگر بهتر است زمینی، واقعبین و در تراز بود.
در پایان اضافه میشود که در برخورد با دگراندیش هدف این است که در راستای نیکی و راستی هدایت شویم وهدایت کنیم نه اینکه ذهن خود را به دشمنی و کینهورزی فروخته و لذا اهریمنی عمل کنیم. چرا که بنا نیست کسی را با خشم وادار به پذیرش اندیشهای کرد. دشمنی و کینهورزی پدیدههایی اهریمنی و پلشت هستند که در پی تحمیل اندیشه بوجود میایند.

پارسا از ریشۀ پارس میآید و پارسائی شیوۀ ایرانیان باستان بوده است. پادشاهان ایران قبل از اسلام خصوصاً کورش کبیر و داریوش بزرگ نمودار بارز پارسائی بودهاند. از عبارت اَشائی بعنوان مترادف پارسائی هم استفاده میشود که به معنای همگام وهمراه اَشا میباشد. اَشا به معنی راستی، بیان کنندهٔ هنجار هستی و همچنین یک هدف به نهایت تکامل یافته و ایدهآل است. پارسائی یا اشائی با زهد مذهبی تفاوت دارد. زاهد مذهبی در پی اجرای اعمال و مراسمی مذهبی است که امروزه بیشتر مورد سئوال قرار دارند و همچنین به دنبال معامله صواب و گناه با یک نیروی برتر بواسطهٔ چشم داشت به پاداش او یا ترس از عذاب وحشتناک اوست ولی پارسا در پیروی از اصالت انسانی، اگر عمل خیری انجام میدهد بدون طمع به پاداش و تلافی است چرا که او یک آزاده است و چون ذاتاً خیر است شری از او سر نمیزند. او بعنوان انسانی ایدهآل از جهان بزرگتر است و چیزی نمیتواند او را بگیرد و همچنین هیچ توهمی نمیتواند ذهن او را اشغال کند، چون او بر فکر و احساسات خود کنترل دارد، گله وار و بی اراده دنباله روی آنها نیست و در نتیجه ذهنش آزاد و پیوسته در تعادل روانی قرار دارد.
شخص پارسا بزرگتر از دنیاست و زمانی که از لذائذ دنیا بهره می برد بزرگتر از آنها باقی میماند و گرفتار آنها نمیشود و به یک چشم به هم زدن ترک همۀ آنها را میگوید و وابستگی به آنها ندارد. او تعدی به کسی نمیکند و به دیگران منجمله حیوانات و محیط زیست صدمه نمی رساند. یک پارسا تا سر حد ممکن انسانی بی نیاز است، او یک «خودآمده» است و بدینرو به راحتی می توان ادعا کرد که زهد مذهبی تقلیدی نااصل از پارسائی است چون زهد مذهبی سرکاری و بدلی است اما پارسائی یا اشائی گوهر ناب است.
کلید رمز پارسائی در نظارت و تسلط بر فکر و احساسات قرار دارد و این یعنی مسلط بودن ضمیر خودآگاه انسان پارسا بر ذهنش. البته شاید اذعان شود که منشأ احساسات نیز در قوۀ اندیشه قرار دارد در حالی که احساسات نیز به نوبۀ خود تولید اندیشه میکنند، پدیدهای که همانند یک دایرۀ مینائی میماند که در آن فکر و احساس علت و معلول یکدیگرند، دایره ای که باید در اختیار آدمی قرار گیرد و این چیزی است که زمان میبرد و از این ره رو آدمی در صبوری نیز ورزیده میشود.
اندیشۀ نیک، گفتار نیک و کردار نیک از زمان باستان در فرهنگ پارسا دوست و پارسا پرور ایرانی وجود داشته است و اصولاً ایرانیان و حتی همۀ انسانها برای پارسائی احترام ویژهای قائل هستند چون پارسائی مترادف است با ویژه گی بی نیازی که هدف همۀ انسانها است و از اینرو به راحتی میتوان ادعا کرد که آدمی ذاتاً پارساست. انسان پارسا در حداکثر ممکن بی نیازی سپری میکند. او حتی احتیاج به بهانهای برای زیستن و صبح از خواب بیدار شدن ندارد چون که او تنها و تنها در تعادل روانی به سر میبرد، چیزی که از همۀ نظرها مقرون به صرفه است و از اینرو پارسا به سادگی و خلاصهگی عادت دارد.
پارسائی امری است که هر کس باید برای آن بالغ شود و از درون به سمت آن رشد کند و اینجاست که اهمیت یک رفاه همگانی همانند رفاه همگانی کشور سوئد مشخص میشود چرا که کمک بزرگی خواهد بود تا همگان امکان آنرا داشته باشند و فرصتی پیدا کنند تا به خود آیند و در راستای پارسائی بالغ شوند و رشد کنند و از این ره رو است که پارسائی همگانی از ریاضت های مذهبی فاصله میگیرد و بی نیازی را از راه تأمین همگانی جستجو می کند. پارسائی همگانی به قول عامیانه «بی مایه فتیر است» و به سرمایه گذاری دولتی به شکل رفاه همگانی همانند کشورهای اسکاندیناوی نیازمند است. زمانی که آدمی از هر لحاظ تأمین باشد وآزادی های فردی و اجتماعی داشته باشد خواه نا خواه این اطمینان و مجال را مییابد تا با خودش مواجه شود، ساختار دایرۀ اندیشه و احساسات خود را بشناسد و آنرا در اختیار خود درآورد و به آزادگی و یا پارسائی دست یازد. مهمی که به راستی میتواند رسالت تک تک افراد بشر محسوب شود و هدف اصلی زندگانی ایشان قرار بگیرد البته اگر امکان آنرا بیابند. در زمان هخامنشی هم برای رفاه مردم سرمایه گذاری میشده است کما اینکه مطابق با گل نوشتههای پیدا شده در تخت جمشید و یا پارسه، در زمان ساخت تخت جمشید سرکارگری که یک بانو بوده در زمان مرخصی حاملگی از حقوق و مزایای ویژه بهره میبرده است.
انسان فقط از غرایز اولیه تشکیل نشده بلکه غریزهٔ تمایل به پارسائی یا بینیازی و یا بزرگتر از دنیا بودن وخصائص دیگر انسانی مانند همبستگی و همدردی را نیز داراست که بعد از تأمین غرایز اولیه رو خواهند آمد و به واقعیت خواهند پیوست. شما نمیتوانید هویجی را بالا نگه دارید و از انسانهای محتاجی که از سر و کله هم بالا میروند تا آن هویج را به چنگ بیاورند توقع همبستگی و همدردی و بروز دیگر خصائلی که انسانی شناخته شدهاند را داشته باشید.
در سرمایهداری کهنه که شگردش نمایش هویجهای گوناگون است میلیونها نفر باید تن به هر شرایطی بدهند و نهایتاً فدا بشوند تا عده معدودی به کامیابی برسند. در یک چنین سیستمی کیفیت نابرابری خیلی ناهنجار است و درصد ظلم بسیار بالاست. البته موفقیتهایی هم در سیستم سرمایه داری کهنه بدست میآید ولی ارزش آن نابرابری های بدون هنجار و آن ظلمهای توانفرسا را ندارد. مگر آن اکثریت بیسرمایه یا کم سرمایه چند دفعه عمر میکنند که سالهای طولانی تن به هر ذلتی بدهند، روزی شانزده ساعت و بیشتر کار کنند و در انتها هم اگر جان سالم به در بردند با بیماریهای ناشی از کار زیاد و توانفرسا، در خود گم کردگی، بیاطلاعی و بیدانشی و کلی قرض و قله چشم از دنیا ببندند؟ بی عدالتی ناهنجار، نابرابریهای فاحش، از هم گسستگی و عداوت تودهٔ مردم نسبت به هم، جرم و جنایت رو به فزونی، فساد اقتصادی گسترده و درصد بالای فحشا به جهت نیاز مالی همه نتایجی از اقتصاد سرمایه داری کهنه هستند. علاوه بر این، فشارهایی که به محیط زیست هم میآید حساب هستند. فشار بی قاعده و روزافزون بر ذخایر طبیعی موجب تحلیل رفتن زودتر از موعد آنها میشود و انتشار بی رویۀ گازهای گلخانهای معظل آب و هوا را جدیتر میسازد. از سوی دیگر ضررهای یاد شده و ایراد ساختاری در سیستم سرمایه داری کهنه باعث میشوند موفقیتهای این سیستم ناپایدار و مقطعی باشند و هر چند گاه با بحرانهای عمیق و ویران کننده همراه باشد و عدهٔ زیادی را به ورطهٔ نابودی بکشاند.
در یک جامعهٔ سرمایداری کهنه فرصتها برابر نیستند و تنها تلاش زیاد ملاک کامیابی نیست. هرکس سرمایهاش بیشتر و آشناهایش و یا پارتیهایش بیشتر باشد، موفقتر است، در حالی که نابرابری ناهنجار است و عدهٔ زیادی محتاج احتیاجات اولیهٔ خود هستند. آنچه که تلاش زیاد برای موفقیت نامیده میشود ترفندی است برای پر زرق و برق کردن و قیافه حق به جانب گرفتن در راستای استسمار تا لب مرگ اکثریت بیسرمایه. روزی شانزده ساعت و بیشتر مجبور به کار بودن فرصتی برای چیزهای دیگر منجمله آشنائی با خود، کسب اطلاعات و یک زندگی انسانی باقی نمیگذارد. تازه این وضع شاغلین است. عده زیادی به عنوان بیکار باید فدای مانور سرمایه بشوند تا هر وقت سرمایه اراده کرد وتحت هر شرایط نابرابر وذلت باری که خواست گرسنهٔ کار باشند.
یک سیستم سوسیال دموکرات مثل سیستم کشورهای اسکاندیناوی که سیستمی مدرن و نوظهور است، آن موفقیتهای سرمایه داری کهنه را بطور معقول و پایدار و با در نظر گرفتن جنبههای زیست محیطی شامل میشود، در عین حالی که سلامت، رفاه، بهره وری از دانش و اطلاعات و خلاصه خوشبختی آن اکثریت بیسرمایه و یا کم سرمایه را هم تضمین میکند و موجب میشود فرصت آن را داشته باشند تا به خود آیند، خویشتن خویش را پیدا کنند و به انسانیت یا پارسائی همگانی دست یازند. دولت موظف است یا برای شهروندان کار ایجاد کند، کاری با دستمزد مکفی و شرایط و مزایایی که مورد تأیید سازمان سراسری اتحادیه های کارگری باشد و یا اینکه مخارج زندگی آنها را اعم از اجاره خانه، معیشت، پوشاک و ایاب ذهابشان را تحت عنوان حداقل استاندارد رفاهی بپردازد. کسانی هم که به دلایلی مثل بیماری بطور موقت و یا طولانی مدت تر قادر به کار نیستند باید شامل این پوشش گردند. نظامی که بر مبنای سیاست توزیع مجدد ثروت از طریق سیستم مالیاتی میسر است.

واژهٔ خدا یا خدای از فارسی میانه «خووادای» به معنی «ارباب» و «پروردگار»، و آن نیز مرتبط با واژهٔ اوستایی «خوا-او-آتا» به معنی «قائم به خود» یا «آفریدهٔ خود» است. همچنین خدا بهعنوان وجودی مجرد و شخصی وار، مرجع تام تعهد اخلاقی و بزرگترین موجود قابل تصور، تلقی شدهاست.
واژهٔ خدا را در گذشتهٔ ادبیات بهصورت «خداوند» نیز نوشتهاند و بهمعنی مالک و صاحب و دارنده نیز بهکار بردهاند. اگر خداوند به صورت ترکیب لغوی به کار برده شود (ترکیب وصفی یا ترکیب اضافی یا غیره) به معنای مالک و صاحب و دارنده است، چنانکه سعدی میگوید: «وگر چه به مکنت قویحال بود / خداوندِ جاه و زر و مال بود».
خداوند و خداوندگار از القاب پادشاهان و حاکمان نیز بودهاست مثل خداوندگار عالم، خداوند عالم، خداوندگار ما، سامان خدا (سرسلسلهٔ دودمان سامانیان که شهریار منطقهٔ سامان بوده است)، کدخدا و غیره.
یک ضربالمثل کهن فارسی وجود دارد که امروز تا حد زیادی فراموش شده است:
«خود شدن برابر است با خدا شدن.»
امروزه در زبان فارسی، واژهٔ «خدا» از دو بخش قابل درک است:
در این نوشته اشاره به خدآ و خودآیی بیشتر در راستای معنی «به خودآمده»، «خود ساخته» و «روی پای خود» است.
رهایی از تأثیر درونی و بیرونی
انسان نباید با هر تحریک و برانگیختگیای متأثر شود. این تحریکها ممکن است:
آزادی حقیقی در تسلط بر ذهنیت خویش است —نوعی آزادی در مرکزیت وجود خود.— این آزادی درونی بر دو پایه استوار است:
نظارت بر اندیشهها
اگر انسان با دقت افکار خود را مشاهده کند، درمییابد که بسیاری از آنها واقعاً با شخصیت یا شیوهٔ اندیشیدن او همخوانی ندارند. چنین افکاری را باید «بیگانه» دانست و نباید خودکار آنها را دنبال کرد روش کار چنین است:
باید میان «تفکر» و «توهم» تفاوت قائل شد:
تجربه نشان میدهد بخش بزرگی از افکار روزمرهٔ انسانها استدلال روشن نیست، بلکه خیالپردازی، فرافکنی یا تحریف است.
پایداری در برابر احساسات
احساسات نیز نیاز به بررسی دارند. بسیاری از آنها بیگانهاند، زیرا از افکار بیگانه یا تحریفشده سرچشمه
میگیرند.
هرچند ممکن است شدید باشند، اما اغلب
واکنشهای بیوشیمیایی موقتیاند که از خون عبور میکنند و میگذرند. باز هم راهکار
همان ست:
آشفتگی احساسی بهتدریج فروکش میکند. پارسا بودن —یعنی بزرگتر از زندگی بودن— یعنی مغلوب نوسانات گذرای اندیشه و احساس —ذهن — نشدن.
نیک و بد چیست؟
انسان دارای اندامهای جسمانی است —دست، پا، چشم، گوش، دهان— و نیز مغز. در درون مغز میزکاری —ذهن— وجود دارد که محل تلاقی اندیشه و احساس است. میتوان آن را نمادین به شکل یک حلقه تصور کرد، زیرا:
در نمادشناسی مهرپرستی، حلقه نشانهٔ پیمان است، درحالیکه پیمان، تعهدی ذهنی است. پس ذهن —مرکز انسان— جایگاه شکلگیری تعهدهاست. یکی از ابزارهای این قابلیت —ذهن، وجدان —دروندانائی— است. حتی حیوانات نیز گاه شکلی ابتدایی از وجدان را نشان میدهند. در انسان، هنگامی که ذهن دستکاری نشده باشد، وجدان بهطور طبیعی داوری را هدایت میکند. حتی اگر ساختار ذهن دستکاری شود، همچنان کار میکند، اگرچه ضعیفتر، چون شنیده نمیشود.
اما وجدان تنها زمانی شفاف عمل میکند که انسان آگاهانه افکار و احساسات —ذهن— خود را زیر نظر بگیرد و آنرا تهی —صفر — نگه دارد نه اینکه کورکورانه تسلیم عادتها شود یا در توهمات چرا کند.
پرهیز از خودکاری کورکورانه
باید از خود پرسید:
نه اینکه گلهوار، کورکورانه از آن پیروی کنیم. اگر انسان صادقانه روی آنچه واقعاً احساس میکند تأمل کند —نه آنچه تصور یا اغراق میکند— در برابر احساسات بیگانه هم مقاوم میشود.
پذیرش خود، بدون توهم
انسان نیاز دارد خود را بپذیرد. اما باید اطمینان یابد آن تصویری که از خود دارد، توهم نیست. ذهن باید بیاموزد «صفر» باشد —آرام و خاموش— نه اینکه منفعلانه در حسرت رؤیاها و خاطرات بماند. اصل ساده است:
«یا عملیاش کن — یا فراموشش کن.»
حسرت منفعلانه، انسان را از خود دور میکند. خود بودن همچون راه رفتن روی طناب است —حفظ تعادل با آگاهی مداوم.
تلقینهای سوزنی
افکار و احساسات بیگانه میتوانند همچون سوزن وارد ذهن شوند —نفوذهایی ظریف اما نافذ.— آنها ممکن است بهنظر برسد اندیشهٔ خود ما هستند، اما القا شدهاند. این خود ما هستیم که با دنبال کردن آنها، به آنها جان میدهیم. با باور کردنشان، توهمها را زنده میکنیم و با گفتار و کردار، میتوانیم این توهمها را واقعی جلوه دهیم.
این نفوذها معمولاً با اضطراب یا درد همراهاند —نشانههایی هشداردهنده از برهم خوردن تعادل ذهن.— راهحل، هراس نیست، بلکه آگاهی است:
این کار تعادل را بازمیگرداند.
دو نوع اندیشیدن
1. فکر آگاهانه — که در آن آگاهی بر ذهن حاکم است. تمرکز و بیداری وجود دارد.
2. سرگردانی یا خیالپردازی نیمهآگاهانه — که در آن آگاهی کنار میرود و ضمیر ناخودآگاه یا تأثیرات بیگانه کنترل را در دست میگیرند.
در حالت دوم، ذهن آسیبپذیر میشود. اضطراب و دلآشفتگی نخستین نشانهها هستند. اگر توهمهای این حالت از طریق گفتار و عمل بروز کنند، میتوانند پیامدهای جدّی ایجاد کنند. انسانِ گرفتار در توهم از خویشتن بیگانه میشود —تحت فرمان امیال، نه خرد.
چرخهٔ اضطراب
وقتی ذهن در ناخودآگاه معلق میماند، اضطراب و دلآشفتگی پدید میآید. این احساسات بیثباتی بیشتری ایجاد میکنند:
توهم بیشتر → عدم تعادل بیشتر → اضطراب بیشتر
درمان همیشه یکی است:
تعادل، نخستین اولویت است.
تنهایی و رها کردن خود
تنهایی، نبود دیگران نیست. انسان تنها زمانی واقعاً تنهاست که خود را رها کرده باشد. هنگام فعالیت، سفر، همراهی دیگران یا بودن در طبیعت، توجه به بیرون معطوف است و این تمرکز موقتاً اضطراب را خاموش میکند. اما وقتی جاذبهٔ بیرونی از میان میرود، ناآرامی بازمیگردد. آنچه تنهایی نامیده میشود، اغلب فقط نبود تمرکز درونی است. پس نکتهٔ اساسی این است:
«متمرکز
بودن، چه با توسل به یک وسیلهٔ جذاب بیرونی چه تنها با هدایت قاطع تمامی حواس به درون
چشمها»
تمرکز؛ تکنیکی ساده
تمرکز امر رازآلودی نیست و آیینی نمیطلبد. تمرکز یعنی توجه. همانگونه که «بروس لی» گفته بود: همانند انگشتی که به ماه اشاره میکند. تمرکز یعنی هدایت توجه —برای نمونه به چشمها— و متوقف کردن ادامهٔ اندیشهٔ فعال. نشسته، ایستاده یا درازکش — فرقی نمیکند. آنچه مهم است توجه است.
فقط آنچه واقعاً حضور دارد را احساس کن. احساس را تصور نکن. این آگاهی ساده کوتاهترین راه به سوی خوشبختی است.
عشق، غرور و تعادل
یک انسان بالغ برای بقا به عشق یا غرور یا هر احساس دیگر بهعنوان دستآویزی روانی نیاز ندارد. آنچه نیاز است، تعادل است.
عشق و سایر احساسات، مواد بیوشیمیایی در خون تولید میکنند. عشق لذت، شور و امید ایجاد میکند —همانند یک مادهٔ مخدر، با این تفاوت که از مغز خود انسان ترشح میشود. اما وابستگی به این اوجهای احساسی، عدم تعادل ایجاد میکند. ذهن باید تا حد امکان سریع به حالت خالی و متعادل بازگردد. اشغال ذهن توسط احساسات، درک را منحرف میکند.
«وقتی انسان در تعادل ذهنی است، برای زنده بودن نیاز به هیچ دستآویزی ندارد. خودِ تعادل کافی است.»
تسلط بر ظرفیت ذهنی
با این گام درونی —کوتاهترین گام ممکن— انسان از سلطهٔ ذهن —افکار و احساسات— رها میشود. اندوه و اضطراب قدرت خود را از دست میدهند.
پارسا شدن
آگاهی و تمرکز کوتاهترین راه به سوی اینها هستند:
اما دانستن این روش کافی نیست. تمرین کردن یک مرحله است. استادی در آن نیازمند انضباط، تکرار و زمان است.
آفرینش نیکی:

اگر فقط اندکی توجه و تأمل روی افکار و احساسات خود (روی ذهن خود) به خرج دهیم مشاهده خواهیم نمود افکار و احساسات وارد شده چگونه بر هیچ اصل ثابتی بنا نشدهاند. مثلاً ممکن است یک لحظه احساس غرور یا خشم به انسان تلقین شود و اگر به آنها اعتنا نشود بلافاصله تلقین احساس سرشکستگی و اندوه آزمایش میشود. کورکورانه جاری شدن به دنبال هریک از این تحریکها یعنی آفرینش پلیدی. یعنی احضار و تبلور خرد خبیث یا اهریمن. بیاعتنایی به آنها یعنی دفن خرد خبیث در نطفه. یعنی آمادگی جهت متوجه ندای خرد سپنتا شدن و لذا آفرینش و تبلور نیکی و این عین خوشبختی و آزادگی است. خدایی است. خدا باش دوست من!